تنظیمات
اندازه فونت :
چاپ خبر
گروه : علي نظري
حوزه : اخبار چهاردانگه, تصاویر قدیمی, یادداشت
شماره : 68843
تاریخ : ۲۶ آذر, ۱۳۹۶ :: ۲۳:۰۱
گزارشی از دیداری که بعد از 32 سال تازه شد! همه چیز از یک عکس قدیمی شروع شد، عکسی مربوط به اواسط دهه 60 ، جایی که بچه های مدرسه شهید خانگاه در یک روز ظاهرا بهاری، توی حیاط مدرسه، کنار زمین والیبال یک صحنه خاطره ساز را ثبت کردند.

همه چیز از یک عکس قدیمی شروع شد، عکسی مربوط به اواسط دهه 60 ، جایی که بچه های مدرسه شهید خانگاه در یک روز ظاهرا بهاری، توی حیاط مدرسه، کنار زمین والیبال یک صحنه خاطره ساز را ثبت کردند. البته اطلاعاتی از عکاسش دستمان نیامد ولی ذوق و هنرش بعد از سال‌ها دوباره دل بسیاری از آدم ها رو به هم نزدیک کرد.

عکس رو اولین بار پارسال یکی از رفقای قدیمی از طریق تلگرام برام ارسال کرد عکسی که غبار کهنگی رویش نشسته بود و خیلی وضوح خوبی نداشت. مهدی مسلمی برگشت بهم گفت: «ببینم چند نفر رو می شناسی؟» گفتم: «اجازه بده! » کمی کیفیتش رو دستکاری کردم تا حدودی واضح تر از قبل شد. یک چند نفری رو از روی قیافه شناختم ولی سخت بود. اما این رفیق عزیزم تک به تک اسم ها رو برام ارسال و منم بعد از جانمایی اون رو بین رفقا پخش کردم. خیلی زود بین بچه محل ها دست به دست شد حتی یکی دو سه نفر برای خودم مجدد فرستادن.

از این ماجرا یکسالی می گذرد تا اینکه همین یکماه قبل یکی از بچه های با ذوق باهام تماس گرفت و پیشنهاد تشکیل گروه رو داد. منم لوگوی همکلاسی های دهه 60 رو بلافاصله بالای گروه درست کردم و ....

 

آموزگاردهه 60 با فامیلی جدید رونمایی شد

بلافاصله یکی یکی بچه ها به گروه اضافه شدن، یکی اسم بچه اش رو پروفایلشه یکی اسم زادگاهش رو رو تلگرامش قرار داده و بعضی ها هم با هویت واقعی شان اضافه شدن.

اما یک اسم ناآشنا؛ محمد سالم سپهری! گویا استاد ورور چند سالی می شد که نام فامیلشان را تغییر دادند این را زمانی که به جمع بچه‌ها پیوستند توضیح دادند. گویا سال هاست ساکن ساری شدند و همان یکی دو سالی کیاسر و قبل تر تلمادره درس دادند.

مشتاق دیدارش شدیم در یکی از همین دورهمی های شبانه قرار دیدار گذاشتیم.

پنج شنبه 23 آذر ساعت 4 بعدازظهر پارک ملل

بعداز ظهر یک روز سرد پاییزی، جایی در حوالی همین شهر در حاشیه رودخانه تجن (بوستان ملل) قرار ملاقاتمان را هماهنگ کردیم با ذوق و شوق فراوان با یک جعبه شیرینی راس ساعت خودم را رساندم سر قرار تماس گرفتم ، پیامک دادم موفق نشدم! در کمتر از 5 دقیقه با یک مرد میانسال خوش چهره روبرو شدم! «چطوری آقای شجاعی؟»

سلام استاد ورور...

لحظاتی در آغوش گرم استاد خودم را سعی کردم نگه دارم! انصافا این مرد دلش مثل همان سال های ابتدای آشنایی مان صاف و ساده و آغوشش گرم گرم بود.

 

مردی از دیار قنات و قنوت

استاد اصالتاً اهل یزد، متولد کشور همسایه (عراق) و هم اینک ساکن ساری است. پدر بزرگوارشان در دوران جوانی برای کسب معرفت راهی سرزمین مقدس شیعیان می شود. حدود دهه 40 هجری شمسی، آنجا ازدواج می کنند و صاحب اولاد می شوند، محمد سالم یکی از آن بچه‌های دیار غربت است.

زمانی که 12 سال یا کمتر داشت در اثر فشار حاکمان بعث مجبور به مهاجرت شد و به دلیل سکونت برخی اقوام در شمال کشور در ساری ساکن شد. دیپلم حسابداری اش را وقتی گرفت بلافاصله به استخدام آموزش و پرورش درآمد . سال های ابتدای خدمتش راهی چهاردانگه شد . اوایل دهه 60 بود یکی دو سال تلمادره جایی بالاتر ازکیاسر ، منتهی الیه مرز جنوبی استان مازندران با سمنان به تدریس پایه ابتدایی مشغول شد.

سپس به مرکز بخش منتقل شد و اداره‌ی کلاس اول را دستش گرفت با بچه‌های کیاسری دو سال از بهترین سال‌ها عمرش را زندگی کرد . بین سال‌های 64 و 65.

به دلیل رشته تحصیلی خواهان زیادی داشت یکسال را در اداره کیاسر و سپس به اداره کل واقع در خیابان فرهنگ ساری منتقل شد و 27 سال کارمند بخش مالی شد.

استاد اواخر جنگ به عنوان نیروی بسیجی راهی دارخوین شد و چندماهی هم آنجا رزمندگان اسلام را یاری کرد. مردی که خوب کیاسر و مشکلاتش را می شناخت سال‌های خدمتش در کیاسر همراه بود با یکسری مشکلات طایفه‌ای ! کمی از آن دوران حرف زدیم خودش تمایل به یادآوری آن دوران خاص نداشت من هم از بیان آن معذورم. او می گفت: «وقتی کیاسر بودیم در خیابان حافظ فعلی منزل آقای حسن عرب مستاجر بودیم. کیاسری ها ما را دوست داشتند و همیشه احترام مان را نگه می داشتند.»از وضعیت کنونی منطقه پرسید. کمی برایش شرح دادم « از وقتی ذغال سنگ تعطیل شد مهاجرت سیری صعودی گرفت و الان بعد از گذشت حدود 20 سال کمتر کیاسری مقیم کیاسر داریم اکثرا در رفت و آمدند»

استاد از سختی راه، کمبود امکانات درمانی و بهداشتی گفت. اینکه همسرشان یکی از فرزندانش را زمانی که باردار بود به دلیل همین کاستی‌ها از دست داد. او هم اینک سه فرزند، یکی پسر و دو دختر دارد. پسرش کارمند اداره برق ساری است و دو تا نوه دوقلو دارد که خیلی به آنها وابسته است. بچه دومش فوق لیسانس حسابداری دارد و دیگری دانش آموز مقطع پیش‌دانشگاهی است.

می گوید: «تمام این سال ها دلم هوای کیاسر و بچه‌های کلاس اول سال 64 را کرده یک بار تا سنگ چشمه نزدیک کیاسر آمدیم توی ویلای یکی از دوستان یکی دو شبی خوابیدیم. اما همواره دلم هوای دیدن بچه های با صفای دهه 60 را کرده بود. ظاهرا یکی از همکاران فرهنگی (آقای شریفی) این عکس را از آلبوم خارج و در اختیار آقای مسلمی قرار می دهد و مابقی ماجرا...

خلاصه خوشحال و خرسند از این اتفاق، با هم به گپ و گفتمان را ادامه می‌دهیم. او می گوید: «با اینکه آن سال‌ها تجربه زیادی نداشتم ولی انگیزه‌ی بالای تدریس باعث می شد کمبودها را حس نکنم ، خیلی سخت بود کیاسر منطقه‌ی کوهستانی و سرد بود بچه کوچک داشتم اما بچه‌های مدرسه را مثل بچه خودم دوست داشتم و همیشه سر کلاس حاضر بودم. الان دیگر آن انگیزه‌ها خیلی کمرنگ شده با اینکه امکانات آموزش چند برابر شده، کیفیت خیلی پایین تر آمده».

دیگر از موهای لخت استاد خبری نیست می گوید: «دیگر 60 سالمان شده پیرمرد شدیم.» ولی انصافا پیری در چهره اش ندیدم. خیلی دیدار جذابی بود برای من افتخار داشتم به عنوان نماینده دانش آموزان پایه اول سال 64 با استاد ورور، ببخشید سپهری دیدار داشته باشم. هوا کمی سردتر از قبل شده بود مقداری با هم راه رفتیم .

علیرضا فرهادی با دو تا رمان به جمع ما پیوست!

نشستیم باهم یک نوشیدنی گرم بخوریم که یکی از بچه‌ها بهم زنگ زد. علیرضا فرهادی دوستی که شاید 10 سالی می‌شد ازش خبری نبود به جمع ما اضافه شد. علیرضا باخودش دوتا کادو آورد، کتاب؛ چه هدیه خوب و ارزشمندی.امیدوارم به زودی مطالعه‌ی آن‌را آغاز کنم. او بلافاصله با انرژی زیاد شروع کرد به صحبت کردن،« امروز چرخ روزگار چنان چرخ خورد تا کسی را که ۳۲ سال پیش اموزگارم بود ببینم .البته مهمتر آن بود که شما اولین اموزگارم بودید.

«من در ان زمان تنها فرزند خانواده بودم وتاحدی وابسته که چند روز اول در مدرسه مخفیانه گریه می‌کردم . استاد شما وقتی فهمیدید ، به من گفتید چرا گریه میکنی؟ خجالت می کشیدم بهانه می آوردم خاک تو چشمم رفته! شما انقدر مهربان بودید که من زود به مدرسه وابسته شدم «استاد شاید باور نکنید من مثل پرده های نمایشنامه، تمام آن روزها یا حداقل بخش عظیمی از گذشته را با جزییات به یاد دارم.»

علیرضا همینطور به تعریف کردن چند تا خاطره ادامه داد و لذت بردیم از مرور آن دوران طلایی. صدای اذان که به گوش رسید دیدیم دیگر جایز نیست وقت این مرد شریف را بیشتر از این بگیریم، با اجازه ایشان عکسی به یادگار گرفتیم و برگشتیم به سمت پارکینگ.

داشتیم با استاد خداحافظی می‌کردیم که ایشان اصرار کردن حالا که ماشین ندارید شما را تا مقصدتان همراهی کنم. چقدر جذاب بود این همراهی! با پررویی این پیشنهاد را پذیرفتیم تا لختی بیشتر با معلم عزیزمان بگذرانیم. خیلی زود رسیدیم خیابان شیخ طبرسی و من مجبور شدم علیرضا و استاد محمد سالم سپهری را تنها بگذارم.

منتظر قرار بعدی باشید...

  سید روح الله شجاعی کیاسری  

© 2019 تمام حقوق این سایت برای پايگاه خبري چهاردانگه محفوظ می باشد.